بدون تو…
بـــــــی تو / نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم…
چرا صدایم کردی…!
«حسین پناهی»
بـــــــی تو / نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم…
چرا صدایم کردی…!
«حسین پناهی»
مسئولين يک مؤسسه خيريه متوجه شدند که وکيل پولداري در شهرشان زندگي ميکند و تا کنون حتي يک ريال هم به خيريه کمک نکرده است.
پس يکي از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خيريه: آقاي وکيل ما در مورد شما تحقيق کرديم و متوجه شديم که الحمدالله از درآمد بسيار خوبي برخورداريد ولي تا کنون هيچ کمکي به خيريه نکردهايد. نميخواهيد در اين امر خير شرکت کنيد؟
وکيل: آيا شما در تحقيقاتي که در مورد من کرديد متوجه شديد که مادرم بعد از يک بيماري طولاني سه ساله، هفته پيش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگياش کفاف مخارج سنگين درمانش را نميکرد؟
مسئول خيريه: (با کمي شرمندگي) نه، نميدانستم. خيلي تسليت ميگويم
وکيل: آيا در تحقيقاتي که در مورد من کرديد فهميديد که برادرم در جنگ هر دو پايش را از دست داده و ديگر نميتواند کار کند و زن و 4 بچه دارد و سالهاست که خانه نشين است و نميتواند از پس مخارج زندگيش برآيد؟
مسئول خيريه: (با شرمندگي بيشتر) نه . نميدانستم. چه گرفتاري بزرگي…
وکيل: آيا در تحقيقاتتان متوجه شديد که خواهرم سالهاست که در يک بيمارستان رواني است و چون بيمه نيست در تنگناي شديدي براي تأمين هزينههاي درمانش قرار دارد؟
مسئول خيريه که کاملاً شرمنده شده بود گفت: ببخشيد. نميدانستم اين همه گرفتاري داريد…
وکيل: خوب. حالا وقتي من به اين ها يک ريال کمک نکردهام، شما چه طور انتظار داريد به خيريه شما کمک کنم؟؟؟؟
شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور
بوق: مسیرت کجاست؟
بووق: شما آژانس خواسته بودید؟
بوووق: سلام حاجی,فدات!
بوق بوق: حله آقا حله!
… بووق بووق: درپارکینگو بده بالا پدر سوخته
بوق بوق بوق: عروس چقدر قشنگه ایشالا مبارکش باد!
بووووووق: دیدی از جا پرید؟ هرهرهر
بووووووووووووووووووق: برو کنار عوضی
بــوق: خانومی کجا,برسونمت فدات شم!
بووووق بووووق: وایسا الاغ,الان نوبت منه!
اين روزها براي تنها شدن كافيست صادق باشي
حقیقت حرفاییه که باهاش بزرگ میشیم
در رفتار زمانه فقط همین
سلام وسلام
پ.ن : یعنی یه همچین مردمی شدیم
خانوم اومد خونه دید شوهرش تو رختخواب با زن زیبائی خوابیده. رنگ از روش پرید و داد زد: “مرتیکه بی وجدان. چطور جرات میکنی با زن نجیب و وفادار، و با مادر بچههات یه هم چین کاری بکنی. من دارم میرم و دیگه نمیخوام ببینمت. همین الانه طلاقم رو میخوام.” شوهره با التماس گفت: “عزیزم، فقط یه لحظه اجازه بده توضیح بدم که چی شد و بعد هر کاری خواستی بکن.” خانومه گریه کنان گفت: “باشه ولی این آخرین حرفیه که به من میزنی.” شوهره گفت:” ببین عزیزم. من داشتم سوار ماشین میشدم که بیام خونه. این خانوم جوون ایستاده بود و از من خواست که برسونمش. به نظرم خیلی افسرده و نگران اومد و دلم براش سوخت و قبول کردم. متوجه شدم که خیلی لاغر و ژولیده است، به خصوص که گفت که مدتهاست که چیزی نخورده. از سر دلرحمی اوردمش خونه و غذای دیشبی که برای تو درست کردم و نخوردی گرم کردم و بهش دادم، که دو لُپّه همه را خورد. دیدم که خیلی کثیفه و لباسش پاره پوره است. پیشنهاد کردم که یه دوش بگیره، که پذیرفت. فکر کردم چند تیکه لباس بهش بدم. اون شلوار جین را که تنگت شده بود و دیگه نمیپوشیدی بهش دادم. اون شورتی را هم که برای سالگردمون خریده بودم و هیچوقت نپوشیدی و گفتی که من اصلا سلیقه ندارم بهش دادم. اون پیرهنی که خواهرم هدیه کریسمس بهت داده بود و هیچوقت نپوشیدی که حرص اون را در بیاری بهش دادم. بعد اون پوتینی که کلی پولش را دادی ولی هیچوقت نپوشیدی چون یکی از همکارات عین اونا داشت را هم دادم بپوشه.” شوهره یه کم مکث کرد و گفت:” نمیدونی چقدر خوشحال شد و چقدر تشکر کرد. بعد همینطور که داشت به طرف در میرفت گفت. میبخشید آقا، چیز دیگهای هست که خانومتون اصلا استفاده نمیکنه؟
يك دلار = ١٩٠٠٠ ريال = ٤٩ افغانى
بگذار تا شیطنت عشق چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید , هر چند معنی جز رنج و پریشانی نباشد اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن
دکتر علی شریعتی / کتاب کویر / صفحه 5